تبليغاتX
دختر هزاره

 

نگو می ترسی از فردا
نگو آینده روشن نیست
کسی که مردِ این راهِ
کسی غیر از تو و من نیست


از اون حسی که می ترسی
تو آیندت نشونی نیست
به فکر پر کشیدن باش
زمین خوردن جوونی نیست


من و تو باید تو این راه رد خورشیدُ بگیریم
پای این خونه بمونیم پای این خونه بمیریم


چشاتُ رو خودت وا کن
جوونی فصل آغازه
جوون دریای امیدِ
جوون رویاشو می سازه


چشاتُ رو خودت وا کن
تو رو چشم جهان جاتِ
قدم وردار میبینی
یه دنیا زیر پاهاته


 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388;ساعت 17:45; توسط .:: آزاده ::.; |

 

عیدتان مبارک !

از قبل تر ها همیشه دوست داشتم ۸/۸/۸۸ روزی فراموش نشدی

در تاریخ زندگیم باشد .      ۸/۸/۸۸ باران هم بارید ... !

و خیلی اتفاق های دیگر !

برایتان در زندگی چیز هایی را خواهانم  که

 از داشتن آن   احساس خوشبختی و لذت کنید .

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388;ساعت 21:51; توسط .:: آزاده ::.; |

 

نه تنها زمانی که سرحالی

که اخم ها و پریشانی هایت را هم دوست دارم !

اما خنده هایت چیز دیگریست !

وقتی می خندی ...

بی هوش می شوم  !

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388;ساعت 15:14; توسط .:: آزاده ::.; |

 

حرف هایم را به دل نگیر !

می دانم که می دانی هیچ کدامشان واقعیت ندارد ، از سر ترس است .

مواظبم باش

من ترسیده ام ...  خیلی زیاد !

نمی خواهی آرامم کنی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388;ساعت 15:2; توسط .:: آزاده ::.; |

 

 مرا ببخش

التماست می کنم

از برای همه ی کارهایی که نباید می کردم  ... به خاطر تمامی لغزش هایم !   

  قسمت می دهم 

قصه ام را از نو بنویس ... !

التماست می کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388;ساعت 15:47; توسط .:: آزاده ::.; |

 

کـــــاش می شد امشب آبســتـــن شــعری باشـم

و من ازشــوق سـرودن تا صـبح

دیــــده بر هم ننـهم

باورم نیست خــــدا را

که توانم بســـرایم شعری

با تو هر مسئله ای آســــان است

تو کمک باش به مــــن !

* * * * * * * * * * * * * *

تا آن زمان که مــن و تـــو مـــا می شویم

به تو قـــول می دهم

در قلــب من

تنها جا برای یکــی است و بس !

دیوانه ی تو ام

ای بهــتــرین من  !

* * * * * * * * * * * * * *

بیـن من و تـو فاصـله بسـیار شــده

باور تو هم برایم سخت دشوار شده

اصــل موضـوع ولـی ایـن هـا نیـست

دلم از جای دگر سخت غم دار شده

* * * * * * * * * * * * * *

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388;ساعت 16:48; توسط .:: آزاده ::.; |

 

حالم خوب است . درگیرم ، درگیر جنگیدن با خود ه خودم .این روز ها چیز هایی را

 تجربه می کنم که برایم تازگی دارند.چیزهایی می شوند باورهایم که روزی با آنها

 در ستیز بودم . کارهایی را میکنم که اولین بار است و بلد نیستم .اما می خواهم

یاد بگیرم ، یاد بگیرم و بشوند جزئی از زندگیم .

اما یک خواهش ...

ترس دارم از لغزیدن !

تو مرا هیچ وقت تنها مگذار ...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388;ساعت 21:55; توسط .:: آزاده ::.; |

 

شب است و غم گرفته چار سویم بیا ای دوست تو بنشین روبرویم

 بیا تا قصه ی غم را و شب را

اگر خوابت نمی یاید بگویم ....

pic    

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388;ساعت 12:45; توسط .:: آزاده ::.; |