تبليغاتX
دختر هزاره

 

مدت هاست که ننوشتم از خودم از روز هایم از کنکاش های خودم با خودم . وقتی نمی نویسم خودم را گم می کنم همین طور دقیقه هایم را که نمی دانم مرا به تو نزدیک میکنند یا دور. سرم خیلی شلوغ پلوغ است . برای اولین بار است که اینقدر خوب از جان مایه گذاشتن را می فهمم . شب ها وقتی می خوابم که همه خوابند ، صبح ها وقتی بیدار می شوم که همه خوابند . هر روز صبح وقتی می روم که خورشید تازه  قصد آمدن کرده . کوچه ها خلوت است و اما سرد . به ایستگاه میرسم ... اتوبوس از دور می آید ، می ایستد و مرا با خود می برد ... نگاهشان می کنم چهره هایشان آشناست هر روز می بینمشان . این روز ها خسته می شوم ان هم زیاد . اما دوستدارم روزهایم را با تمام استرس هایش با تمام خستگی ها و دیوانه بازی هایم ...  از ته دل می خندم و از ته دل هم گریه می کنم . به آن صبح زود فکر می کنم به ایستگاه به آن دختر که حرف هایش بریده بریده بود از ترس ، رنگش پریده بود و غیر عادی می لرزید به آن مرد که داشت می دوید، فرارمی کرد. لباس کارش تنش بود و ظرف غذا به دست ، سنش زیاد بود و هموطن مثل آن دختر که جای دخترش بود ... قلبم درد گرفت خواستم فریاد بزنم اما چه فایده ؟ به فردا فکر می کنم وبه کار هایی که انتظارم را می کشند  به فردایی که روزی آرزویش را می کردم و به نظرم چقدر دور و محال می آمد و حال چقدر نزدیک است ...

 

 

بی تاب بارانم  .... !

ببار

چیز های زیادی ست که از خدایت می خواهم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388;ساعت 17:13; توسط .:: آزاده ::.; |

 

نگو می ترسی از فردا
نگو آینده روشن نیست
کسی که مردِ این راهِ
کسی غیر از تو و من نیست


از اون حسی که می ترسی
تو آیندت نشونی نیست
به فکر پر کشیدن باش
زمین خوردن جوونی نیست


من و تو باید تو این راه رد خورشیدُ بگیریم
پای این خونه بمونیم پای این خونه بمیریم


چشاتُ رو خودت وا کن
جوونی فصل آغازه
جوون دریای امیدِ
جوون رویاشو می سازه


چشاتُ رو خودت وا کن
تو رو چشم جهان جاتِ
قدم وردار میبینی
یه دنیا زیر پاهاته


 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388;ساعت 17:45; توسط .:: آزاده ::.; |